سيد محمد باقر برقعى
3413
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
« منير » اگر دلت از طعن ناكسان آزرد * تو پاكدامنى ، از خصم سفله باك مدار نگر كه سعدى شيرينسخن چه مىگويد * خوشا نصيحت اگر مىكنند سعدىوار بدانكه دشمنت اندر قفا سخن گويد * دلت دهد كه دل از دوست بركنى زنهار دهان خصم و زبان حسود نتوان بست * رضاى دوست به دست آر و ديگران بگذار گل كاغذى گل كاغذى كه پر از غنچه و گل است * محصول دست مادر گلپرور من است هر برگ او به لطف و طراوت هزار بار * نيكوتر از هزار گلستان و گلشن است * * اى گل خوشا به حال تو ، كان باغبان به مهر * نازت همو كشد كه تو آن نازنين گلى آنجا ، بر آن فراز تو را جاى مىدهد * يعنى به جمع خوبرخان شمع محفلى * * درد حسد به جان من افتاد كم كمك * كان گل به جاى من به دو صد ناز مىنشست دستى كه بيست سال مرا پروريده بود * بر روى بوتههاى گلى باز مىنشست * * روزى ز فرط كينه بر كاغذى شدم * ديدم كه اشك درد به دامن گرفته است آن غنچههاى شعلهور سرخ آتشين * رنگ دو چشم خونشدهء من گرفته است * * فرياد بركشيدم و خنديدم از سرور * گفتم رقيب ، اشك مصيبت به دامن است آمد صداى مادر گلپرورم ز دور * كاين اشكهاى صبحگه ديدهء من است كوكب منير تا كى ز سينه آتش آهم برون شود * تا كى دو ديده از غم دل غرق خون شود ترك ديار مىكنم و ترك خانمان * تا سرنوشت سوى كهام رهنمون شود دست طلب به دامن بيگانه مىبرم * تا روزگار چون كند و روز چون شود در محفلى كه بادهپرستان ريا كنند * بگذار جام بادهء ما سرنگون شود ما مىرويم ، باش كه در آسمان غير * تا كوكب « منير » ز طالع برون شود